سهند نقل خاله هاش
سهند فرشته کوچولویی که با اومدنش زندگی مامان و باباشو شیرین کردو شادی بخشید به خانه شان
تاريخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

نظربونجوقیخوش اومدید نظر دادن یادتون نره ممنون




بازدید : مرتبه | موضوع :
67
تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی




بازدید : 236 مرتبه | موضوع :
65
تاريخ : شنبه 25 آبان 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

سلام پسر گلم عزیزم بعد مدتها بازم اینجام تا برات عکس و مطلب بذارمفرشته

از کجا شروع کنم که خیلی شلوغ و شیطون شدی بذار از تولدت شروع کنمهورابغلاول بگم که کلی حرف ناگفته دارم اما متاسفانه به دلیل نداشتن نت و کامپیوتر نمیتونم برات همشونو بنویسم ازین بابت ناراحتمنگران

یک آبان روز تولد یک گل عزیز تو زندگیمهقلب که همه زندگیم به بودنش بنده و از ته دل دوستش دارم ماچسهند گلم عمرم دوستت دارمبغلایشالاکه سالیان سال کنارم باشی سلامت و موفق نوی همه مراحل زتدگیتماچهورا برای تولدت عمه لیلا از تبریز زحمت کشیدن و اومدن برات تولد گرفتیم تشویقکه دوستا و همسایه ها اومدن و یک جشن کوچیکی برات گرفنیم خوش گذشتهورااینجا هم عکسای تولدتو میذارم گرچه کمندناراحتقلب



ادامه مطلب...

بازدید : 650 مرتبه | موضوع :
66
تاريخ : شنبه 25 آبان 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

سهند

پسرم عشق گیره سر و لوازم دخترونستاز خود راضینیشخند

سهند

رفته بودیم بیرون شهر پیک نیکعینکبغل

سس

زیر پیرهنیشو روسری کردهنیشخند

ب

مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان خجالت میکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشمزبان

س

سماور بازی رو دوس دارررررررررررررررررررررررررررررررررررمماچ

س

خــــــــــــــــــــــــــوش تیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپ مامان دوستت دارم قلبماچبغل

سی

مامان جــــــــــــــــــــــــــــان خســــــــــــــــــــــــــــته شدمنگرانزبان

س

اینجا سفرمون به اصفهانه و این پسر خارجی تو از کالسکه ش خوشت اومدهنیشخند

سس

اینجام پارک محلمون هست اصن وانمیستی که ازت عکس بگیرمکلافهنیشخندماچ

س

اینجام رفته بودیم سفره خانه سنتی رفتی تو حال و هوای خواننده ها و تو فکرمتفکرزبان

 

س

این بلوزم کادوی خاله زهرا هستش دست گلش درد نکنهماچقلب

س

اینجام خونه مامانی هر چی دم دستته اسباب بازی شماستیول




بازدید : 270 مرتبه | موضوع : عکس ها
60
تاريخ : جمعه 24 آبان 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

رویدادهای یک روز معمولیت رو مینویسم تا بدونی چطوری میگذشت وقتی 22ماهت بود
صبح من ساعت 6.30بیدارمیشم تو هم به تبعیت من ساعت 7نشده بیدار میشی اولین حرفی هم که میگی اینه ماشین بابا کو؟؟زبانسوال
بعدش میپرسی بابا کو؟؟ سوالمنم میگم رفته برا پسر نازش نون بخره ذوق میکنیخندههورا

وبعد میریم wc دست و صورتتو میشوری و میگی چه خوشگل شده پسرم از زبون من به خودت التفات میکنی مژهبعد بابا میاد و شما یا چای شیرینتو یا شیر عسلتو که برا درستیدم میخوری و بعد تا 8.30که صبحونه کاملتو میدم چون اول صبی چیزی نمیخوری منم این ترفندو بکار میبرماز خود راضی


بعدرفتن بابا یکم کارتون په په یکم بازی توی حیاط تا ساعت صبحونت برسه بعد صبحونه که یک در میون یه روز تخم مرغ یک روزم پنیر،کره ،خامه عسل مربا هستش رو نوش جان میکنیم.خوشمزهبعد صبحانه هم من مشغول تمیزکاری و توهم مشغول ریخت ووپاش من هرچی دنبالت میدوم نمیرسم مانع خراب کاریات بشم تازگیا به تی وی گیر دادی میری بالای میز و زودی خاموشش میکنی من که چپ چپ نگات میکنم  زودی میگی بریم حیاط باشه ؟!مژههمچین معصومانه میگی که همه چی یادم میرهنیشخندفرشته


آهنگ گانگام استایل رو خیلی دوس داری روزی چندبار باید ببینیش و باهاش برقصی الهی فدای اون اداهات بشم خیلی خنده دارهبغلقهقههماچ


خیلی دادو بیداد میکنی و ماشالاماشالا خیلی صحبت میکنی ویک حرفی رو که تازه یاد میگیری اینقد تکرار میکنی که حتی توی خواب هم بعضی وقتا تکرارشون میکنی تکه کلامت شده این حرف:مامان جان چیکامیکنی؟؟خندهمنم همه چیزو برات توضیح میدم  البته تا جایی که بتونم.خلاصه تا ظهر اگه1ساعتی بخابی میتونم استراحتی کنم واگه نخوابی تاظهر باهات سرگرمم تاوقت ناهارت بشه نهارتو زودتر میدم خوشمزهچون اگه بابآیی رو ببینی شیطونتر میشی و لب به غذانمیزنی بعداینکه هممون غذارو خوردیم تو زودی میگی نووش جان بریم بازی کنیمگاوچران بیشتر کیف وکلیدهای بابایی اسباب بازیاتن تا دیگر وسایلات


اکثرن2.30تا5بعدظهر رو خوابی زیاددیربیدار بشی ساعت 6هستشخواب بعدکمی عصرانه میریم حیاط و کوچمون دوستات اگه باشن میات تو کوچه و باهاشون سه چرخه سواری میکنید  تا شب بشه و بابایی بیاد خونه و باز زودتر شامتو میدم و ساعت10.30یا11دیگه با اصرار خودت میریم اتاقت تا بخوابی وقبل ازبوس ندادن به بابا وشببخیر نگفتن هم نمیخابی عزیز مهربونمفرشتهخوابماچ و من هم خسته و کوفته میفتم کل وقت و انرژیمو در اختیارت گذاشتم تا بتونم مامانه خوبی باشم برات ببخشم اگه بعضی روزا خیلی سرت داد میکشم و دعوای لفظیت میکنممشغول تلفن اینا برای تربیتته و دلیلشم خیلی دوست داشتنته مامان جان میخام که مرد بزرگ و موفقی بشی وقتی بزرگ شدی.خیلی بیشتراز اونی که بفکرت بیاد دوستت دارم عزیزکمبغلماچ



ادامه مطلب...

بازدید : 409 مرتبه | موضوع : عمومي
62
تاريخ : جمعه 24 آبان 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

اینم یه روز تابستونی که با خاله سودا و عمو سعید رفتیم پارک

سوار موتور شارژی شدی . اولش نمیتونستی خودت برونی ولی بعد که یاد گرفتی همش پدال گاز رو فشار میدادی و با دکمه روشن و خاموشش بازی میکردی .



ادامه مطلب...

بازدید : 333 مرتبه | موضوع : عکس ها
63
تاريخ : جمعه 24 آبان 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

اینم روزی که رفته بودیم باغمون تو تبریز ازت گرفتم . هر میوه ای که میچیدی می خواستی بذاری تو جیبت .عینکنیشخندماچ

راستی به لباس جیب دار خیلی علاقه داری آخه اینجوری راحت تر میتونی کلیدهای ماشین رو پیش خودت نگه داری از خود راضیاز خود راضینیشخند



ادامه مطلب...

بازدید : 435 مرتبه | موضوع : عکس ها
64
تاريخ : سه شنبه 30 مهر 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

خالههه فدااات شه که کلی دلم برات تنگ شده چن ماهیه ندیدمت و فقط عکسایی که مامانی هر از گاهی برام میفرسته میبینم که روز به روز ماشالا بزرگتر و خوشگلتر میشی... این چن تا عکس هم مامانیت فرستاده تا بذارم تو صفحه تو تا وقتی بزرگ شدی کلی برات خاطرات زنده شه...دوستتتتتتت دارم ... کلی بووووووووس... اینجا هم داری نقاشی میکشی

 




بازدید : 285 مرتبه | موضوع :
61
تاريخ : سه شنبه 2 مهر 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

اینم چند تا از عکس هایی که وقتی با هم بازی میکردیم ازت گرفتم تو آشپزخونهماچبغل

راستی یادم رفت بگم وقتی شیطنت میکنی و میخوایی یه کاری بکنی که من مانعت میشم بهم میگی مامان بره آشپزخونه نیشخندخندهزبان تا مانع کارت نشم

وقتی هم میخوایی بغلت کنم بهم میگی بیا بغلم بغلبغلبغل



ادامه مطلب...

بازدید : 356 مرتبه | موضوع :
57
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

سلام جیگر خالش ... خاله فدات بشه ... الان بعد چن روز مامان بهم زنگ زده بود تا بحرفیم اما مگه تو میزاری اونقدر شیرین زبونی میکنی که ادم دوست داره از پشت گوشی گازت بگیره... همش میگفتی خاله زهرا ... ماشین ... پدسوخته همش دنبال ماشین و کسایی هستی که ماشین دارن ... اخرشم یا اتوبوس ران میشی یا راننده... نیشخند اگه بابات بدونه اینجوری نوشتم کلی دعوام میکنه ساکت    مامانتم هی میگه بیام اینجا برات بنویسم ... نیشخند ابله  دلم برات حسابی تنگ شده نقل خالشی تو ... اخرشم گفتی شب بخیر و خدافظ ... گفتم سهند بوس کن یه ماچ ابدار هم از پشت گوشی بهم دادی... خالههههههههههههه فدات بشه که عشقمی...قلبماچماچ




بازدید : 441 مرتبه | موضوع :
58
تاريخ : چهارشنبه 26 تير 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

 

سهندی من که فکر میکنه هر چی شبیه گوشی هست باید دم گوشش بزاره ..فداتتتتتتتتتتت بشمممممم..بوووووووووووووووس

جیییییییییییییییگر من




بازدید : 301 مرتبه | موضوع :
56
تاريخ : جمعه 17 خرداد 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

سهند

این جدیدترین عکسه که ازت گرفتم دلم نیومد اینجام نذارمشزبان


سهند

عید خونه مامانی این عکسو گرفتیم خودم خوشگلش کردمقلب

سهندی

1 روز قبل سیزده بدر با مامانی اینا رفته بودیم بیرون تو هم کلی تو یونجه ها بازی کردیماچ

سهندی

قلببغلقربون واستادنت بیشمزبان

سهند

هی ازم میپرسیدی بکنم؟؟و بدون اجازه من زود میکندیتعجبنیشخندماچ




بازدید : 343 مرتبه | موضوع : عکس ها
26
تاريخ : جمعه 17 خرداد 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

 

سلام عزیزم اینبار اومدم فقط عکسایی که ازت گرفتمو میذارم براتقلب

 

 

 

 

ولی دلم نیومد چند کلام برات ننویسم نیشخند

پسرم 5 ماه و 24روز از اومدنت گذشت و تو روز بروز بزرگتر و بزرگتر میشی بغلو من از بودن در کنارتو لذت میبرم قلب هنوز مامان بزرگی خونه ماست و کم کم داره بهتر میشه عمه جون و خاله جون هم هستن حسابی دور و برت شلوغه زبان

هنوز انچنان که باید غلت نمیزنی ولی راه میری با کمک بابایی متفکرفک کنم دوس نداری سینه خیز بشی دوس داری بدوی یهویی نیشخند

هوا کم کم گرم شده و لباسای آستین کوتاهتو تنت میکنمزبانخوشکل میشی لختی از خود راضیمیترسم دخملا بدزدنت نیشخند

واااااااااااای از دست جیغات که هرازگاهی خونه رو به لرزه در میاری تعجب

بابایی که از در میاد تو تا صدات میکنه همچین خودتو براش لوس میکنی مژهو براش میخندی لبخندکه قند تو دل بابایی آب میشه کلا پسر خوش اخلاقی هستی فرشتهو هرکی میبیندت میگه کپی باباتی

برات غذای کمکی رو شروع کردم 2 روزه که بهت لعاب برنج میدم تو هم با اشتهای فراوون میخوری خوشمزه

کالسکه سواری و پیاده روی عصرا هم برنامه جدیده ته با مامانی میبرمت پیاده روی خیلی اروم میشینی تو کالسکه ت و اطرافو تماشا میکنی قلب

فعلن همینا بازم میام فدات شم ماچ

در ادامه مطلب ببینشون مژه



ادامه مطلب...

بازدید : 665 مرتبه | موضوع : اولین های تو
37
تاريخ : جمعه 17 خرداد 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

سلام پسر گلم بغلبعد از مدتها قلببازم اومدم پیشت تاماچ برات از خودت بگمچشمک آخه یه مدت خاله جونی رفته بود تهران نگرانو من سیستم نداشتم تا برات مطلب بذارم تویزبان این 3 هفته کلی بزرگتر شدی و کارای جدید یاد گرفتیهورا

الان تو میتونی :دلقک

1-کامل 4 دست و پا میشی و یه جا بند نمیشی همینکه میذارمت زمین دنبالم راه میفتینیشخند

2-تا اسمتو صدا میکنیم تو هم جواب میدی تعجبیه صدای طولانیه جیغ مانندی در میاری که کلی میخندیم بهتخنده

3-بابا و دده رو خوب میگی اما مامان نمیگیگریه

4-با رورویکت که کاملن گشت میزنی و همه خونه رو زیر و رو میکنیآخ

5-وقتی میگم بهت نا نای میرقصیاز خود راضی کامل میپری بالا و پایین دستاتم تکون میدی ماچ

6-دس دسی هم میکنی بطوری که صداشم میادتشویق آی من فدای اون دستای کوچولوت بشم بغلماچ

7-شبا همش غلت میزنی خمیازهمنم خوابالو نمیذاری بخابمگریه

...

فعلن همینا یادمه عزیزم مامان جون و خاله جونی بازم برمیگردن شهر خودموننگران وبرا همین یه مدت بازم نت نداریم گریهاز همه دوستانی که اومدن و سر زدن بهمون تشکر میکنم بغلو میبوسمشونقلب عکسات هم آماده آپلود نبودن دفعه بعدی ایشالا همشو میذارم عینکمژه

 




بازدید : 470 مرتبه | موضوع : اتفاقات خاص
50
تاريخ : جمعه 17 خرداد 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

چن تا عکس که هم داری رانندگی میکنی و هم نمیدونم به کجا نگاه میکنی و هم داری یه چی و کشف میکنیییییی.....یول  قلب ماچ

راننده گی

 

کدوم گلتره

 

کشششششششششششف




بازدید : 502 مرتبه | موضوع : عکس ها
51
تاريخ : جمعه 17 خرداد 1392 | نویسنده : خاله زهرا و مامانی

سلام ...خاله فدات شه...نمیدونی چقدررررررررررر دلم برات تنگ شده اینکه بقلت کنم  بوست کنم... چن روز پیش با مامانی حرف میزدم برده بودت پیش خانم دکتره وزن و قدت بگیرن...ماشالاااااااااا بزنم به تخته 12/5 کیلو وزنت بوده و 84 سانتی متر هم قدت ... خاله قربونش بره بزرگ شی کلی کشته مرده پیدا میکنی...عینک  مامان میگفت زبون باز کردی نصف و نیمه ترکی . فارسی قاطی حرف میزنی هر جا هم کم میاری میگی ماماننننننننننننننننننننننن....نیشخند 

حالا بازم بهت سر میزنم... کلییییییییییییییی بوست داره خاله...بوسسسسسسسسسسسسماچ




بازدید : 314 مرتبه | موضوع : واکسن ها و کنترل ها
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد